استان فارس - کازرون - بی شاپور در بیشاپور
ساعت ٧:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: استان فارس

بی شاپور در بیشاپور - سال 1389

 

باید به استان فارس رفت و شهر بیشاپور را در نزدیکی کازرون دید، با هم به 1050 کیلومتر دورتر از تهران میرویم و خاطرات را مرور میکنیم.


در کنار رودخانه قدم میزدم، رودی که شاپور مشهور است و به تنگ چوگان میرسد و غار شاپور. چه گوارا آبی دارد این رود زلال.

 

قلعه ای بر بالای کوه میبینم، کسی مرا نمیپاید.

 

دیوار طولانی را میبینم، به گمانم دیوار شهر است، گرسنه و تشنه ام.

 

از درب کوچکی در کنار دروازه داخل میشوم و پشت سرم را نگاه میکنم.

 

آثاری از شهر هویدا میشود.

 

نزدیکتر میروم، دو مناره بلند را در جلو چشمم خودنمایی میکنند.

 

از شهر گذر میکنم، به یکی از خانه ها میرسم.

 

داخل میشوم، کسی نیست. گویا به محل کار رفته اند.

 

بیرون می آیم، ظرف شکسته خالی را میبینم که در زمین ثابت شده است.

 

از حفره ای که پنجره نیست، مناره ها را مینگرم.

 

چه ابهتی دارد، آفرین بر سازندگانش.

 

به خط پهلوی بر روی ستونها، آنها را بنای یادبود معرفی میکند

«بنای یادبود شهر بیشاپور»

 

دیواری میبینم، صاف و زیبا

 

و البته سترگ که گویا بالای این دیوار مجسمه بوده است.

 

از بالا به پایین مینگرم، چه محوطه وسیع و با عظمتی.

 

دور بنا میگردم و راه ورود را می یابم، به پایین میروم.

 

فضای روحانی بنا مرا در برمیگیرد.

 

صدای شیپور می آید، وارد راهرویی بلند میشوم.

 

در «تالار تشریفات»، شاپور شاه به من میگوید که «معبد آناهیتا» سمبل احترام به آب است، و سپاسگزار از اینکه آنجا را ارج نهاده بودم.

 

پیشکاران کاخ، مرا به «ایوان موزائیک» میبرند.

 

چه سنگتراشان و هنرمندان بزرگی دارد شاپور شاه.

 

جلوتر که میروم، ورودی کوچکی مرا فرا میخواند.

 

اینجا صدای درس می آبد و مشق از دوران فرزندان بویه ماهیگیر.

 

صدای گاو می آید، شاخهایش را شکسته اند و دوستانش ر ابه تاراج برده اند تا اهلی کنند در لوور پاریس.

 

آهای، کجا میروید؟

 

اسب را می تازد، به کجا چنین شتابان؟

 

آی مردم، کسی در شهر نیست؟ چرا در ظرفشویی شهر، ظرفها شکسته است؟

چرا ظرفشویی شبیه زباله دانی است؟

آی شاپور ! آی فرزندا بویه ! آی کازرونی ها !

شهر صاحب ندارد؟ من گرسنه و تشنه ام !