ایرانگردی - تنفس در تعطیلات - 27 و 28 اسفند 1393
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: استان اصفهان ، استان یزد ، استان کرمان

تنفس در نوروز- 27 و 28 اسفند 1393 

  

 برنامه ریزی سفر را از 6 ماه پیش شروع کردم و ترجیح میدهم گروهی سفر نکنم

نقشه راه، نشانی اقامتگاهها، اماکن تاریخی و پدیده های طبیعی و ...

همه کارها مطابق برنامه ریزی است که ناگهان ....


برادرم که عازم شیراز بود از تمایل خود برای شب مانی در چادر گفت و من هم قبول

کردم و سفر را در ساعت 16 روز 27 اسفند آغاز کردم.

کوچه باغهای بهاری شهریار مانند بالا زیبا بودند.

 

به قول مولانا: چون که صد آید،

 

نود هم پیش ماست.

القصه، جاده نه شلوغ و نه خلوت را از کرج به شهریار و سپس رباط کریم پیمودیم.

آزادراه تهران-قم هم خلوت بود. برادرم را در عوارضی کاشان ملاقات کردیم و قرار بر

بیتوته در اصفهان گذاشتیم. 

 

نزدیک کاشان با توجه به تاریکی هوا، با توجه به پاسخهای دوستان عزیز هلال احمر در 

تصویر بالا، پیشنهاد اتراق دادم ولی مورد قبول واقع نشد و راندیم تا اصفهان.

در اصفهان باران شدیدی میبارید و اجازه برپایی چادر به دلیل بارش باران نمیدادند.

گرسنه و خسته بودیم و من هم عصبی از اینکه چرا در کاشان نماندیم. به هر ترتیب

گشتیم و گشتیم تا در ساعت 1 بامداد پس از صرف شام خانگی، زیر یک فضای

مسقف و نسبتا گرم، سر بر بالین نهادیم.

 

این مکان جایی نبود جز دبیرستان حاج سید حسن نوائی در دولت آباد مرکز شهرستان 

برخوار. فضای بزرگی که پسرم و برادر زاده ام را برای دویدن به چالش طلبید.

فرار از زندگی آپارتمانی برای من میانسال لذتی دارد چه برسد به یک کودک.

 

 در کلاس مدرسه یک فرش بر روی زمین بود به همراه ....

 

نیمکتهایی که پروازمان داد به روزهای خوب کودکی. روزهایی که خانه مان حیاط داشت

روزهایی که داد و هوار میکردیم بدون اینکه کسی شاکی شود از ته دل.

در مدرسه از برادرم خداحافظی کردیم و افسوس خوردم بابت او که شب را در چادر

نخوابید. من به سمت کرمان و او به سمت شیراز.

 

مسیر را به سمت نائین ادامه دادم تا رسیدم به تابلوی بالا یعنی سیستان در اصفهان.

کمی بعدتر روستای نوجوک را دیدم و به یاد صادق نوجوکی افتادم.

 تابلویی میبینم که به سمت زفره میرود و به یاد یکی از دوستان می افتم.

 

 

 

بعد از نائین و قبل از عقدا، قلعه ای نه چندان قدیمی خودنمایی میکرد که نامش را

نمیدانستم و نپرسیدم.

 

در تمام مسیر، جاده به صورت بالا بود. آسمان آبی با پاره ها و لکه های فراوان ابر و

زمینی که خیلی ها آن را برهوت می بینند و ما جز زیبایی در آن چیزی ندیدیم.

 

راستی علت اینکه این گلهای زرد در کناره جاده می روید چیست؟

1-تجمع بذرهای گل در حاشیه جاده

2-وجود رطوبت در کنار جاده

3-هر دو مورد

4-دلیل دیگر

نام گل چیست؟ پاسخ این پرسشها را من نمیدانم.

 

 در کمربندی اردکان و میبد، برای اولین بار پسر جان را در کویر و ماسه ها غوطه ور

کردم، چه حظی میبرد این گل پسر.

 

راه را ادامه میدهیم و از مهمان نوازی و جذب گردشگر در اشکذر لذت میبرم .

از یزد و مهریز میگذریم و میرسیم به کاروانسرای(رباط) زین الدین.

 

کاروانسرایی که اکنون اقامتگاه مناسبی در اینجا.

برای صرف نهار سنتی توقف کردم، ولی با برخورد سردشان مواجه شدم.

با همین تاکسی دو تا چشم آبی وارد شدند، ولی با آنها مانند ما رفتار نشد.

 

نرسیده به استان کرمان به کاروانسرای بی نام و نشان و در حال تخریبی میرسیم

به نام کاروانسرا(رباط) شمس.(احتمال 95% به همین نام است)

یک دوستدار میراث فرهنگی بر روی دیوارش نوشته: «میراث فرهنگی کجایی؟»

از چه کسی باید شاکی بود؟

 

جان میدهد برای....؟

ترجیح میدهم شما بگویید.

 

چاه قدیمی آن پر شده از ...

دیگر دیر شده و گرسنه هستیم به مجموعه مسجد حضرت ابوالفضل(ع)

این مجموعه بین راهی واقعا مجهز است، بازار و رستوران و اقامتگاه و ...

گویی یک شهر است. نهار دیزی و زرشک پلو با مرغ صرف شد.

 

 حرکت میکنیم و از دور سفیدی میبینم و متوجه میشوم اینجا کفه نمک عشق آباد

است و نه کفه عشق آباد. به این پدیده در اصطلاح زمین شناسی پلایا میگویند.

 

میرویم تا خود را به قبل از تاریکی به اقامتگاه برسانیم. کوههای تیگران در هنگام غروب 

تماشایی است.

 

 خود را در اوایل شب به باغ شاهزاده(شازده) ماهان میرسانیم. هوا سرد است و چای

در آلاچیق میچسبد. جای همگی خالی. هنوز خلوت است و از فوج مسافران جلوتر

هستیم. اینجا بهشت است، همان پارادایس(پارادایز).

 

شام را در یکی از سفره خانه های سنتی ماهان به نام امیر نظام صرف میکنیم.

بز قورمه و کشک بادنجان. بز قورمه عالی است.

خیلی خسته ام، باید بروم بخوابم.

 

ادامه دارد ....